سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن ...

با تویی
نویسنده : تنها بهونه - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

اگرچه بی تو نیستم در این هجوم بی کسی ولی دلم

دوباره بی جهت گرفته است ...با وجود بودن تو هم،

غزل شبیه روزهای غیبتت سروده می شود!ببین

بدون اینکه حس کنم در این غزل اسیر قافیه ست"غم"

عجیب تر تویی که گوشه نگاه من نشسته ایٌ و تلخ

به استکان قهوه خیره مانده ایٌ و توی دست تو قلم!

به محض اینکه سوژه توی چشمهات برق می زند بنوش

نگاه تلخ قهوه ایٌ بی نصیب سوژه شما منم!

منم که سالهاست عزم آمدن به شعر توست در سرم!

تویی که دیده ای مرا به کنج ذهن شاعرت اگرچه کم!

تویی که چشم بسته ای بروی هرچه یادبود عاشقیست

منم که سالهاست پشت پلک بسته تو می زنم قدم!

"نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه آب می شود"

ببین نگاه سربی تو پشت شعر را چگونه کرده خم؟!

مسیح من!تو را به حرمت تمام لحظه های بی تویی!

به احترام آرزوی تا همیشه با تو بودنم قسم!

به سرزمین خشک  مردمان تیره بخت چشم من ببار...

به جسم سرد و ساکن تمام واژه های شعر من بدم...


 
comment نظرات ()

 
نامه
نویسنده : تنها بهونه - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۳٠
 

سلام...خسته نباشی...عزیز دور از دست                       

هنوز توی دلت قدر اسم من جا هست؟

فدای چشم نجیبت همیشه بارانی!     

 هنوز می شود امٌید به نگاه تو بست؟

هوای سمت شما مثل شعر ما ابری است؟    

  غروبهای شما هم غریب و دلتنگ است؟

کدام واژه از این شعر خط خطی خط خورد   

 که بغض تلخ شما آمد و به گونه نشست؟

...و بعد عزم سفر کرد و با شما کوچید        

 به شهر پنجره ها و اشاره ها پیوست؟

اشاره می کنی از دور دستها گاهی ...     

 اگرچه کوچک و کوتاه با تکان دو دست

بدون اینکه بنوشم صراحی از چشمت     

به یک اشاره ات انگار می شوم سرمست

...و بعد یک غزل از راه دور می آید             

  نمی شود که سر رشته را گرفت و گسست...

 


 
comment نظرات ()